تبليغاتX
سپهر عاطفه
  سپهر عاطفه

گاه نوشتهای عاطفه تلقانی

 

مقاله ای که مرا به دادگاه کشاند

دوشنبه یازدهم آبان 1388

 

موضوع شکایت را یکی از همکارانم به اطلاع ام رساند. اظهار بی اطلاعی کردم و گفتم: لابد تشابه اسمی بوده و اشتباه شده! ولیکن وی با اطمینان گفت که شیرین عبادی بخاطر مقاله ای که در روزنامه کیهان نوشته بودید از شما شکایت کرده است. اسم و آدرس سایتی که خبر را درج کرده بود گرفتم پرسیدم . خبر را در سایت عصر ایران خواندم. اما هنوز نمی دانم وکیل مدافع شیرین عبادی با چه اتهامی از من در دادگاه شکایت کرده است!

هرکسی نقطه ضعفی دارد و نقطه ضعف من اینست که برای یادداشت هایی که به روزنامه ها می دهم تیتر نمی زنم. با اینحال تمامی مطالبی که درباره شیرین عبادی نوشته ام برگرفته از اعتقاداتم است اما واژه پیرزن حیف بود که برای شیرین عبادی بکار رود. چون انسان پیر حرمت دارد. جنسیتش فرقی نمی کند. اینکه زن باشد یا مرد.بهتر بود تیتر دیگری انتخاب می شد که اینقدر رو نبود. مقاله من برگرفته از دیده ها و شنیده هاو نگرش من به جایزه صلح نوبل شیرین عبادی است. امروز یکی از خبرگزاری ها از من خواست که در این باره مصاحبه کنم اما من هنوز نمی دانم که موضوع چیست؟                                                     

 

 

پرنده و ماهی

سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388

 

پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود و به ماهی نگاه می کرد و می گفت:

                                                             سقف قفس ات شکسته چرا فرار نمی کنی؟!!

                                                                                   نویسنده:ناشناس

****

........ماهی که حرف تازه ای شنیده بود بعد از رفتن پرنده از تنگ بیرون پرید.وقتی آخرین لب ها را در آرزوی آب به هم می زد فکر کرد چقدر زندان کوچکش را دوست دارد.
                                                                                    نويسنده:حسن ابوحمزه
 

 

گورستان کرمهای شب تاب

یکشنبه بیست و ششم مهر 1388

 

جنگ که تمام شد حدود هفت سالی از مرگ پدر می گذشت. خبر آتش بس برای ما هم مثل خیلی های دیگه یعنی پایان آژیر قرمز و قایم شدن در پناهگاه اما واقعا برای کسانی که پدرشون رو در جنگ از دست داده بودند آتش بس چه معنایی داشت؟! هیچوقت به این موضوع فکر نکرده بودم. هیچوقت حال بچه هایی که پیش از تولد پدرشون را از دست داده بودن درک نکرده بودم و بی پدری خودم رو این طور توجیه می کردم که دفتر عمر بابا فقط سی و شش برگ داشت و من باید راضی باشم به رضای خدا. از بحث دور نشیم تمامی دانسته هام از جنگ خلاصه ست در چند فیلمی که حاتمی کیا ساخته و خدا بیامرز ملاقلی پور به تصویر کشیده و چند فیلمی که در این باره دیدم. اما هیچوقت احساسم اینطور گلوم رو نسوزونده بود.حتی پارسال وقتی در شلمچه حس غریبی سراغم اومده بود.هرچند یه وقتایی برای سودابه ۱۶ ساله و پسرش محمود ۳ ماهه غصه می خوردم و یواشکی گریه می کردم. اما حالا محمود واسه خودش مردی شده....


ادامه مطلب...
 

 

تصدی گری دستگاه های دولتی و عدم مدیریت یکپارچه شهری

یکشنبه بیست و ششم مهر 1388

 

شهرها دارای هویت واحد و یکپارچه اند و شهربه مثابه سیستم یکپارچه ایست که باید مدیریت آن نیز یکپارچه باشد تا مدیریت شهر از انسجام برخوردار گردد. علاوه بر این مدیریت واحد شهری، صرفه جویی در هزینه های شهری را به دنبال دارد این در حالیست که در حال حاضر به دلیل عدم هماهنگی نهادها و دستگاه های مختلف در مورد فعالیت های مختلف به خصوص در سطح اجرایی هزینه های بالایی صرف می شود و هر ارگان براساس برنامه و نیاز خود در شهر فعالیت می کند. عدم مدیریت یکپارچه شهری زمانی نمود می یابد که شهر با بحران مواجه شود. بحران هایی چون آلودگی هوا، بحران انرژی(آب، برق، گاز) و حوادث غیر مترقبه ای چون زلزله! بطور مثال در حادثه تلخ بم هزاران انسان که امکان زندگی داشتند بعلت عدم مدیریت واحد شهری ساعتها زیر آورا ماندند و بالاخره جان سپردند زیرا گریدرها و لودرهای موجود در شهر از جای خود تکان نخوردند تا جلسات پی در پی مسئولان برگزار شود بلکه تصمیمی در خصوص چگونگی خارج کردن زلزله زدگان از زیر آوار گرفته شود و جالب آنکه بسیاری از نجات یافتگان نیز بدون کمترین ابزار و ادوات و با چنگ و دندان بستگانشان امکان زندگی دوباره یافتند و همانگونه که فاجعه زلزله بوئین زهرا در رودبار تکرار شد شاهد آن فاجعه به همان سبک و سیاق در بم هم بودیم و اگر روزی پایتخت ایران تکانی بخورد چه بسا تکراری بسیار تلخ تر از آنچه در گذشته روی داده به وقوع بپیوندد.از دیگر فواید مدیریت واحد شهری حذف موازی کاری و کاهش تعداد دستگاهها ی مسئولی است که نه تنها به پیشبرد مدیریت یکپارچه شهری کمک نمی کنند؛ بلکه بر دامنه ناهماهنگی هم می افزایند و در مقطع کنونی بنا به علت وجود شکاف در برنامه ریزی ها و فعالیت ها و همچنین بروز ناهماهنگی میان بخشهای مختلف تصمیم گیر در زمینه امور شهری به عنوان یک نوع ضرورت اجتناب ناپذیر می باشد. اگرچه شهرداری تهران با ایجاد کمیته ای در مرکز مطالعات و برنامه ریزی شهر تهران تحت عنوان کمیته راهبردی مدیریت بحران در تلاش است که به جوانب مختلف از منظر مدیریت بحران بپردازد ولیکن به نظر می رسد که  شهرداری پایتخت باید زنگ خطر عدم مدیریت یکپارچه شهری را بیش از پیش بصدا در آورد.

 

 

زمین لرزه تهران و نگاهی به گزارشی از مهدهای کودک بم

شنبه بیست و پنجم مهر 1388

 

گزارشي از مهدهاي كودك  بم-همشهری ۱۲ خرداد ۱۳۸۳
غم كودكان بم- عاطفه تلقانی
007869.jpg
----------------------------------------------------------------
يكشنبه- ساعت يازده صبح- چادر مهدكودك سوگند
صداي گريه فاطمه لبهاي خندان دختر و پسرهاي قدو نيم قد مهد سوگند واقع در سيد طاهرالدين بم را به هم مي دوزد. فاطمه چه شده است؟ اين را افسانه سيدي پناه مدير مهد كودك مي پرسد و موهاي چسبناك فاطمه كه جلوي چشمان غمزده اش را گرفته كنار مي زند. تشنه ام! افسانه بطري كوچك آب معدني را برمي دارد، بيش از يك سوم آن خالي است. دخترك محتويات آن را يك نفس سر مي كشد. تشنگي او رفع نمي شود. آب خنك نبود.چند مگس روي صورت احمد سه سال و نيمه نشسته است. چندشم مي شود. فرياد مي زنم، مگسها را كنار بزنيد! مربي دوبار دستش را جلوي صورت احمد تكان مي دهد. مگسها بلند مي شوند. چرخي مي زنند. دوباره روي صورت احمد مي نشينند. احمد نگاهم مي كند. مي خندد. عرق پيشاني ام را پاك مي كنم.
دوشنبه- ساعت نه صبح- چادر مهدكودك انصارالحسين
حسن با مشت به صورت مهدي مي كوبد. مهدي كوله پشتي را بيشتر به سينه اش مي فشارد. خانم عسگري مربي مهد حسن را گوشه اي مي برد. تعداد كيف ها كم است. قول مي دهم بزودي براي تو هم بياورند. اين را مربي مي گويد، حسن معني به زودي را درك نمي كند.

ادامه مطلب...
 

 

سه شنبه بیست و یکم مهر 1388

 

من ادعا نمی کنم که همیشه به یاد آنهایی که دوستشان دارم هستم. اما ادعا می کنم حتی در لحظاتی هم که به یادشان نیستم دوستشان دارم.

                                                                                             "دکتر علی شریعتی"

 

 

توصیه به دوستان

شنبه هجدهم مهر 1388

 

بهمن فرمان آرا داشت برای ساخت مستندی درباره مراسم تدفین در ایران تحقیق می کرد و من به خودم می گفتم: کاش قبل از اینکه توی قبر برم و کفن نادیا رو باز کنم صورتش رو بسمت زمین بگذارم و تلقین رو تکرار کنم بوی کافور عطر یاس فرمان آرا رو دیده بودم. این روزا اگرچه چیزی ننوشتم اما فرصت کردم چند تایی فیلم ببینم. تردید کریم مسیحی که قرائت جدیدی از هملت شکسپیره واقعا لذت بخش بود اما تماشای تکراری بیست هنوز به قشنگی دیدنش برای اولین بار بود. تماشای هر دو فیلم رو به کسانی که این مطلب رو می خونن توصیه می کنم.

 

 

شب باراني-داستان

چهارشنبه پانزدهم مهر 1388

 

هنوز چشمهایمان گرم نشده بود که با سر و صدای احمد از جا پریدیم.فکر نمی کردیم پیدایمان کند. پول می خواست. مهتاب نک و نال کنان خمیازه ای کشید و از جیب شلوارش چند اسکناس ۵ هزار تومانی بیرون آورد و گفت:بی خودی اوقاتمان را تلخ نکن. همه را که بگردی بیشتر از این گیرت نمی آد.احمد پولها را قاپید. یک پایش را روی نیمکت شکسته گذاشت و گفت: این شد یه چیزی! دستهایمان را قلاب کردیم و در دو ردیف روی گلیم پاره زیر پایمان نشستیم و بهم تکیه زدیم. باران نم نم شروع به باریدن گرفت. احمد پولها را شمرد و گفت: اینطوری که نمی شه خوابید. یه جای خوب سراغ دارم. پاشید بریم. گفتیم: از تو دلسوزی بعیده! واسه کی نقشه کشیدی؟ احمد بند کفشهایش را سفت کرد و گفت: اگه عباس فیگور نمی گفت به عقلم نمی رسید اومده باشید جنگل کاج پارک لاله.


ادامه مطلب...
 

 

به مناسبت روز جهانی ناشنوایان

چهارشنبه هشتم مهر 1388

 

امروز روز جهانی ناشنوایانه. مدتی پیش مستندی درباره افراد با افت شنوایی ساختم که البته  
این موضوع باعث شد با افراد بسیار خوبی آشنا بشم. برای تمام کسانیکه تلاش می کنن زندگی برای افراد ناشنوا قابل تحمل بشه آرزوی موفقت و خوشبختی می کنم. زندانیان پستوی خانه گزارشیه که پنج سال پیش نوشتم.
زندانيان پستوي خانه- همشهری ۱۳ مرداد ۱۳۸۳
000924.jpg
با هر باز و بسته شدن لب هايش حلقه اي دود سيگار در فضا ديده مي شود. دستي بر سبيل پر پشتش مي كشد و مي گويد: علي برو كارش بگير! علي بند كفش هاي ورزشي اش را سفت مي كند. عينكش را مي گذارد و راه مي افتد. روبه روي حوضچه پسر جواني به نيمكت تكيه زده و رقص نور فواره ها را تماشا مي كند. علي موقع عبور از مقابل پسر مشتش را باز مي كند و اسكناس هزار توماني مچاله اي زمين مي افتد. چند قدم بيشتر نرفته كه با صداي پسر جوان برمي گردد. اسكناس را از بامداد مي گيرد و مي گويد: خيلي با حالي پسر! راستي بگو ببينم چرا تو لكي؟ بامداد كه با دقت به علي نگاه مي كند مي پرسد: لك يعني چه؟ علي عينكش را برمي دارد و بعد از خنده كوتاهي مي گويد: اي وا... انگار تو باغ نيستي ها!

ادامه مطلب...
 

 

حلقه - داستان

دوشنبه ششم مهر 1388

 

آرمان قبل از اينكه پشت فرمان بنشيند حلقه گل را بطرفم مي گيرد و مي گويد: واقعا مسخره ست. كتاب را مي بندم و حلقه گل را مي گيرم. آرمان كراواتش را ميزان مي كند و مي پرسد: چي مي خوني؟ روبان سياه گل هاي داوودي را لمس كرده و مي گويم: زني كه مردش را گم كرده بود. كاست جنيفر را داخل پخش مي گذارد و مي گويد: صادق خان هدايت! چرا دمده مي خوني؟ سكوت مي كنم.

--

پيرمرد لبوفروش گاري دستي اش را با عجله هل مي دهد تا قبل قرمز شدن چراغ به آنطرف خيابان برسد. لبو مي خوريم و از پشت ويترين طلا فروشي رديف حلقه ها را نگاه مي كنيم. نمي دانم به اندازه كافي پول دارد؟ بيني اش سرخ شده و دندانهايش بهم مي خورد. دستش را روي شانه ام گذاشته و حلقه مي كند. وقتي حرف مي زند صورتم گرم مي شود. گفت:بهتره يكي ديگه انتخاب كني، اين خيلي ساده ست. گفتم: خب براي همين قشنگه!


ادامه مطلب...