تبليغاتX
سپهر عاطفه
سپهر عاطفه
گاه نوشتهای عاطفه تلقانی

موضوع شکایت را سردبیر سابق ام به اطلاع ام رساند. اظهار بی اطلاعی کردم و گفتم: لابد تشابه اسمی بوده و اشتباه شده! ولیکن وی با اطمینان گفت که شیرین عبادی بخاطر مقاله ای که در روزنامه کیهان نوشته بودید از شما شکایت کرده است. اسم و آدرس سایتی که خبر را درج کرده بود گرفتم پرسیدم . خبر را در سایت عصر ایران خواندم. اما هنوز نمی دانم وکیل مدافع شیرین عبادی با چه اتهامی از من در دادگاه شکایت کرده است!

هرکسی نقطه ضعفی دارد و نقطه ضعف من اینست که برای یادداشت هایی که به روزنامه ها می دهم تیتر نمی زنم. با اینحال تمامی مطالبی که درباره شیرین عبادی نوشته ام برگرفته از اعتقاداتم است اما واژه پیرزن حیف بود که برای شیرین عبادی بکار رود. چون انسان پیر حرمت دارد. جنسیتش فرقی نمی کند. اینکه زن باشد یا مرد.بهتر بود تیتر دیگری انتخاب می شد که اینقدر رو نبود. مقاله من برگرفته از دیده ها و شنیده هاو نگرش من به جایزه صلح نوبل شیرین عبادی است. امروز یکی از خبرگزاری ها از من خواست که در این باره مصاحبه کنم اما من هنوز نمی دانم که موضوع چیست؟

                                                         مزد پيرزن مزدور

کیهان-عاطفه تلقاني- ۲/۱۰/۸۶
    698 روز. اين را پشت چراغ قرمز ميدان توحيد مي بيني. وقتي چند دقيقه چراغ سبز را به انتظار مي نشيني. البته در اين لحظات علاوه بر روز شمار افتتاح تونل توحيد گروه دختر و پسرهاي قدونيم قد كه قادرند با هزار و يك ترفند هر راننده اي را راضي كنند، اسكناسي مرحمت كرده بدون چك و چانه چيزي بخرد نيز مي بيني. با خود عهد كرده اي تسليم نشوي اما با لبخند پسرك دودزده، كيفت را بازمي كني و لحظه گرفتن قوطي كبريت به خنده مي افتي وقتي بخاطر مي آوري كه با انبوه كبريت هاي بي خطر روي صندلي پشت خودرو مي تواني غرفه اي بازكني و كار و كاسبي كوچكي راه بيندازي.
    پيچ راديو را كه باز مي كني گوينده خبر از دعوت برنده جايزه نوبل به ايران توسط دانشگاه صنعتي شريف مي گويد. واژه نوبل تو را مي برد به 4 سال پيش. آن روز كه اولين زن مسلمان جهان پس از دريافت جايزه صلح نوبل پاگذاشت به خانه كودك ناصرخسرو تهران و زهرا دخترك گلفروش پاپتي به سويش دويد و گفت: خانم عبادي، خانم عبادي يادتون باشه كه نوبل را به خاطر ما گرفتيدها!
    همان غروب جمعه را مي گويم كه در خانه هنرمندان مراسم تجليل از شيرين عبادي برگزار شد و پسرك آكارديون زن خانه كودك شوش دوستانش را همراهي كرد تا خانه هنرمندان پرشود از ترانه تلخ كودك واكسي و شيرين عبادي در ازدحام كف زد ن ها و هورا كشيدن ها گفت: من پيام صلح و دوستي ايرانيان را به جهان اعلام مي كنم. ما ملتي صلح طلب هستيم. از خشونت بيزاريم و مي خواهيم با همه فرزندان اين مرزو بوم، ايراني آزاد و آباد بسازيم. آن روز شيرين عبادي در حضور خبرگزاري هاي داخلي و خارجي درباره فعاليت در صحنه سياست گفت: اگر ورود به عرصه سياست دستيابي به قدرت و ترك حقيقت باشد خداوند آن روز را براي من نياورد و ادامه داد: بايد عينك بدبيني را برداشت و واقع بينانه مسائل را تجزيه و تحليل كرد.
    پسرك واكسي خانه كودك شوش هنوز شعار صلح، دوستي و سازندگي را كه در آن ايام ورد زبان شيرين عبادي بود درخاطر دارد، گرچه دراين سال ها شبهايش جملگي يلدا بود.
    شيرين عبادي در نخستين كنفرانس مطبوعاتي خود در ايران پس از دريافت جايزه صلح نوبل فلسفه حقوق بشر را جلوگيري از جنگ عنوان كرد اما اينك اين مدافع حقوق ملت ها و مدعي صلح به واسطه رسانه هاي غربي از سازمان ملل مي خواهد ملت ايران را بيشتر مجازات كند. شيرين عبادي اين به اصطلاح فعال حقوق بشر كه زماني اظهار مي داشت، سخنگوي افراد خاموش جامعه است اكنون حقوق بنيادين ملت ايران را ناديده گرفته در مصاحبه با خبرگزاري فرانسه از موضع ايران در موضوع هسته اي به شدت انتقاد مي كند و مي گويد: ايران نبايد برحق دستيابي به انرژي هسته اي اصرار كند.
    وي كه روزگاري خود را خدمتگزار در زمينه حقوق بشر مي ناميد و اظهار مي كرد، هرگز آن را از خود دريغ نخواهد كرد اينك حقوق ملتش را ناديده مي گيرد و ايران ستيزي و همنوائي اش با دشمنان ايران زمين درخصوص تعليق غني سازي به جايي رسيده كه حتي خشم برخي همفكرانش را نيز برانگيخته است به طوري كه حسين درخشان از نيروهاي به اصطلاح اپوزيسيون خارج از كشور در وبلاگش مي نويسد: «در پروژه غني سازي و پروژه ملي كردن نفت واكنش ابر قدرت هاي وقت به آن بسيار شبيه به هم است. از استدلال هاي شيرين عبادي در خصوص تعليق غني سازي مي توان درباره ماجراي ملي شدن صنعت نفت در دهه 1330 نيز استفاده كرد و اصل ايران را براي استفاده عادلانه از درآمد نفتي اش زير سؤال برد. من فكر مي كنم اگر خانم عبادي زمان مصدق زندگي مي كرد حتما طرف انگليسي ها را مي گرفت و در كنار انگليسي ها روبروي مصدق مي ايستاد.»
    شيرين عبادي كه در اولين كنفرانس مطبوعاتي خود پس از دريافت جايزه نوبل از نظريه پردازان جنگ افروزي انتقاد مي كرد در مصاحبه با نشريه فرانسوي ماريان تاكيد مي كند: در قطعنامه هاي اول و دوم شوراي امنيت مجازات هايي عليه ايرانيان درنظر گرفته شد اما الان وقت آن است كه اين مجازات ها بيشتر شود. وي ادامه مي دهد: مي شود همانطور كه در فهرست مجازات هاي سازمان ملل متحد پيشنهاد شده مجازات هاي وسيعتري را عليه ايرانيان درنظر گرفت.اين توصيه هاي شيرين عبادي در حالي است كه پيش از مزه كردن دلارهاي آمريكايي زير زبانش فعال حقوق بشر را همواره دور از قدرت و داخل مردم معرفي مي كرد و حتي درباره حضور آمريكا در منطقه خاورميانه و دخالتش در عراق و كشتار ملت فلسطين از سوي رژيم صهيونيستي مي گفت: «بر اين اعتقادم كه سرنوشت هر كشور را همان ملت تعيين مي كند و پيشبرد حقوق بشر از طريق تانك و ابزار هاي جنگي امكان پذير نيست. هيچ كشوري حق ندارد به بهانه دموكراسي و حقوق بشر و صلح در مسائل داخلي كشورها دخالت كند».
    شيرين عبادي پس از دريافت جايزه صلح نوبل وقتي در تهران مقابل دوربين هاي داخلي و خارجي براي نخستين بار ظاهر شد اعلام كرد:«سعي مي كنم فعاليت هاي خود را گسترش دهم تا ثابت كنم لياقت دريافت جايزه نوبل را داشتم.» آن روز هيچكس منظور او را بدرستي درك نكرد و شايد اين سوال براي كسي پيش نيامد كه برنده صلح نوبل به كه ثابت خواهد كرد لياقت جايزه را داشته است؟ اما امروز اين موضوع به وضوح آشكار شده است، بطوريكه در هر پرونده اي كه به گونه اي خوراكي مناسب براي رسانه هاي ضد ايراني محسوب شود شاهديم كه وي در لباس وكيل مدافع ظاهر مي شود تا با پرو پا گاندا و ايجاد جنجال رسانه اي بدهي خود را به دشمنان ملت ايران زمين بپردازد و خوش خدمتي اش را به اثبات برساند.
    دريافت جايزه صلح نوبل از پاپ براي شيرين عبادي افتخاري عظيم بود، بطوريكه در اين باره گفت:«مفتخرم يكي از اولين كساني كه به من بعنوان يك زن مسلمان تبريك گفتند عالي جناب پاپ رهبر كاتوليك جهان بود، اما نگفت هنگام دريافت جايزه صلح نوبل از دستان عالي جناب پاپ چه نمادي از زن مسلمان ايراني داشت. وي درباره رعايت نكردن حجاب در كنفرانس مطبوعاتي اش در لندن گفت: قوانين جزايي درون مرزي هستند. طبق قانون دولت جمهوري اسلامي ايران رعايت حجاب براي زناني كه در ايران به سر مي برند ضروري است. من به قانون احترام مي گذارم و حجاب سر مي كنم اما نگفت استفاده از پوشش در ايران ريشه در تاريخ دارد بطوريكه زنان سلسله هخامنشيان هنگام حضور در اجتماعات حجاب داشتند. پوششي كه بي شباهت به حجاب امروزي نبود.
    و نگفت كه زنان سرزمين اش بدون تصويب هيچ بند و تبصره اي تا پيش از ماجراي كشف حجاب، حجاب داشتند و نگفت كه رضاخان قلدر در مسجد گوهرشاد زنان را به جرم داشتن پوشش اسلامي به خاك و خون كشيد و زنان ايراني در مقابله با قانون كشف حجاب سالها درها را بر روي خود بستند، در خانه هايشان محبوس ماندند اما بدون حجاب در كوچه و برزن ظاهر نشدند.
    كودكان براي شيرين عبادي وسيله بودند. بهانه اي براي ورودش به عرصه حقوق بشر كه اتفاقاً خيلي زود هم از جانب وي كنار گذاشته شدند. متاسفانه شيرين عبادي كه پس از دريافت جايزه صلح نوبل مي توانست با صداي رسايي، زن مسلمان شرقي را به جهانيان معرفي كند و از مظلوميت زنان و كودكان آسيب ديده در مقابل تجاوز وحشيانه نظاميان قدرت هاي سلطه گر دفاع كند و جنگ سالاران محافظه كار را زير سوال برده پيام صلح، دوستي و برابري اسلام را به گوش دنيا برساند با سياه نمايي و دادن آدرس غلط به دشمنان با ديكتاتوري خواندن نظام مردم سالار ايران اسلامي همزبان با سياستهاي كاخ سفيد، نهاد مقدسي همچون سپاه پاسداران را كه به همراه سرافرازان ارتش جان بركف براي حفظ اين آب و خاك هستي خود را در طبق اخلاص نهاده اند و ملت ايران نيز هميشه قدردان آن بوده و هستند را تروريست مي خواند. همچنين درباره گزارش البرادعي مديركل آژانس بين المللي انرژي اتمي در مورد انحراف نداشتن ايران از فعاليتهاي هسته اي مي گويد: من كاري به اين گزارش ندارم. حرف من اينست كه غني سازي بايد هر چه زودتر متوقف شود و در اين جا اين سوال به اذهان خطور مي كند كه اگر عده اي از جمله شيرين عبادي برنده جايزه صلح نوبل نقش سرباز پياده نظام سلطه گران را بازي نمي كرد آيا دشمنان سرزمين عزيزمان باز هم جرات توهين، تهديد، تحريم و انگ زدن به نظام مردم سالار جمهوري اسلامي ايران را پيدا مي كردند؟

نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط  عاطفه تلقانی |

مي خواستم گوشي تلفن همراهم رو خاموش كنم كه تلفنم زنگ خورد. مه ديه بود. حال و احوالش رو پرسيدم. هفت هشت ماهي بود كه ازش خبر نداشتم. تماس گرفته بود كه دعوتم كنه براي تماشاي اديپ. گفت كه در چندماه گذشته مشغول تمرين نمايشنامه اديپ بوده. تشكر كردم و قول دادم كه يكروز به ديدن نمايش برم. اما با مشغله كاري و گرفتاري هاي روزمره هر روزم به روز بعد موكول شد. حدود يكماه گذشت. هفته پيش تصميم گرفتم هرطوري شده برم ديدن نمايش؛البته دل و دماغ تماشاي تاتر رو نداشتم و قصدم از رفتن اين بود كه براي مه ديه گل ببرم و تشويقش كنم اما نشد. تا اينكه بالاخره قسمت شد و در آخرين روز اجرا موفق شدم به فرهنگسراي بهمن برم. با اينكه يكساعت تا شروع نمايش فرصت داشتم اما بخاطر كارهاي عمراني سطح شهر اونقدر دور خودم چرخيدم كه دير شد و بدون دسته گل رسيدم فرهنگسراي بهمن. در آخرين هفته چند خبر از اجراي موفق اديپ و نظر مثبت سمندريان خونده بودم و امروز تعدادي از هنرمندان صاحب نام در ميون تماشاگرها ديده مي شدن. در محوطه ايستاده بوديم كه دعوتمون كردن وارد راهرو بشيم. مه ديه توصيه كرده بود كه در رديف اول بنشينم. اما قبل از اينكه وارد سالن بشيم؛ نمايش از راهروي ورودي شروع شد و غافلگير شديم. حال و هواي نمايش بسيار متفاوت بود با اونچه كه تصور مي كردم. در تمام طول نمايش افسوس خوردم كه چرا زودتر به تماشا ننشستم تا به دوستان و عزيزانم توصيه كنم اين فرصت رو از دست ندن و به ديدن نمايشنامه اديپ كاري از حميدپورآذري برن...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط  عاطفه تلقانی |
انسان در اوج نمي خواهد.....

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388 توسط  عاطفه تلقانی |
بهش گفتم: در صحنه قتل تنها اشتباه شما اینبود که بجای نجات مقتول رفتید سر وقت قاتل. در حالیکه اگر به مقتول نیمه جون می رسیدید، الان مجبور به پاسخگویی نبودید.نظر شما چیه؟وقتی که شاهد وقوع یک قتل هستید سراغ قاتل می رید یا مقتول؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388 توسط  عاطفه تلقانی |
پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود و به ماهی نگاه می کرد و می گفت:

                                                             سقف قفس ات شکسته چرا فرار نمی کنی؟!!

                                                                                   نویسنده؟؟؟

****

........ماهی که حرف تازه ای شنیده بود بعد از رفتن پرنده از تنگ بیرون پرید.وقتی آخرین لب ها را در آرزوی آب به هم می زد فکر کرد چقدر زندان کوچکش را دوست دارد.
                                                                                    نويسنده: ابوحمزه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 توسط  عاطفه تلقانی |

جنگ که تمام شد حدود هفت سالی از مرگ پدر می گذشت. خبر آتش بس برای ما هم مثل خیلی های دیگه یعنی پایان آژیر قرمز و قایم شدن در پناهگاه اما واقعا برای کسانی که پدرشون رو در جنگ از دست داده بودند آتش بس چه معنایی داشت؟! هیچوقت به این موضوع فکر نکرده بودم. هیچوقت حال بچه هایی که پیش از تولد پدرشون را از دست داده بودن درک نکرده بودم و بی پدری خودم رو این طور توجیه می کردم که دفتر عمر بابا فقط سی و شش برگ داشت و من باید راضی باشم به رضای خدا. از بحث دور نشیم تمامی دانسته هام از جنگ خلاصه ست در چند فیلمی که حاتمی کیا ساخته و خدا بیامرز ملاقلی پور به تصویر کشیده و چند فیلمی که در این باره دیدم. اما هیچوقت احساسم اینطور گلوم رو نسوزونده بود.حتی پارسال وقتی در شلمچه حس غریبی سراغم اومده بود.هرچند یه وقتایی برای سودابه ۱۶ ساله و پسرش محمود ۳ ماهه غصه می خوردم و یواشکی گریه می کردم. اما حالا محمود واسه خودش مردی شده....

امشب به بهانه سردرد قصد داشتم بخوابم. برای همین خیلی زود شب بخیر گفتم. اما قبل از خوابیدن سری زدم به کانال های مختلف تلویزیون و به شبکه ۴ که رسیدم قلاب فیلم سینمایی ساخت کشور چشم بادومی ها متوقفم کرد.

فیلم گورستان کرمهای شب تاب روایتیست از جنگ ژاپن و اونچه که بر مردم این کشور گذشت.کارگردان به دور از دغدغه آرمانگرایی قصه رنج و نداری و گرسنگی ناشی از جنگ رو به تصویر کشیده.گرسنگی دو کودک که مادرشون رو در حملات هوایی از دست دادن و پدرشون هم که افسر نیروی دریایی ست برای دفاع کشورش اونها رو تنها گذاشته.برادر بزرگتر به سفارش پدر از خواهر خردسالش نگهداری می کنه و خاله این دو کودک که عاشق بچه هاشه و نگران فرزندان خودشه کوچکترین ترحمی نسبت به اونها نشون نمی ده. قرار نیست کارگردان حکم بده اونقدر منصف هست که اجازه بده ماخاله رو محاکمه و براش رای صادر کنیم برای همین خاله گریم جادوگرا رو نداره و خاکستریست.البته نویسنده دچار یه اشتباه شده بود و اینکه فیلم از زبان اول شخص روایت می شد در حالیکه ماجرا از زاویه سوم شخص نمایش داده شده بود. بگذریم گرسنگی دختر کوچک رو از پا می ندازه و از اونجا که برادرش نمی تونه غذا تهیه کنه دخترک می میره.اما قصه اینجا ختم نمی شه چون با تسلیم بی قید و شرط ژاپن پسر نوجوون در حالیکه تمام سختی های زندگی رو به امید پیروزی در جنگ تحمل کرده بود دق می کنه و با کوله باری از سوالهای بی پاسخ می میره.دست و پا زدن بین مرگ و زندگی و آخرش هم مرگ! واقعی بود اما گزنده... 

دیدن این فیلم بیدارم کرد و الان سوالهای جورواجوری جلو چشام رژه می رن.به جنگ زده ها فکر می کنم. مردم خرمشهر آبادان شوشتر و... . از خودم می پرسم تمام ساکنان مناطق مرزی و خانواده های شهدا مفقودین و جانبازان بخصوص شیمیایی ها چطور با آتش بس کنار اومدن؟! و الان چه حس و حالی دارن؟

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 توسط  عاطفه تلقانی |

شهرها دارای هویت واحد و یکپارچه اند و شهربه مثابه سیستم یکپارچه ایست که باید مدیریت آن نیز یکپارچه باشد تا مدیریت شهر از انسجام برخوردار گردد. علاوه بر این مدیریت واحد شهری، صرفه جویی در هزینه های شهری را به دنبال دارد این در حالیست که در حال حاضر به دلیل عدم هماهنگی نهادها و دستگاه های مختلف در مورد فعالیت های مختلف به خصوص در سطح اجرایی هزینه های بالایی صرف می شود و هر ارگان براساس برنامه و نیاز خود در شهر فعالیت می کند. عدم مدیریت یکپارچه شهری زمانی نمود می یابد که شهر با بحران مواجه شود. بحران هایی چون آلودگی هوا، بحران انرژی(آب، برق، گاز) و حوادث غیر مترقبه ای چون زلزله! بطور مثال در حادثه تلخ بم هزاران انسان که امکان زندگی داشتند بعلت عدم مدیریت واحد شهری ساعتها زیر آورا ماندند و بالاخره جان سپردند زیرا گریدرها و لودرهای موجود در شهر از جای خود تکان نخوردند تا جلسات پی در پی مسئولان برگزار شود بلکه تصمیمی در خصوص چگونگی خارج کردن زلزله زدگان از زیر آوار گرفته شود و جالب آنکه بسیاری از نجات یافتگان نیز بدون کمترین ابزار و ادوات و با چنگ و دندان بستگانشان امکان زندگی دوباره یافتند و همانگونه که فاجعه زلزله بوئین زهرا در رودبار تکرار شد شاهد آن فاجعه به همان سبک و سیاق در بم هم بودیم و اگر روزی پایتخت ایران تکانی بخورد چه بسا تکراری بسیار تلخ تر از آنچه در گذشته روی داده به وقوع بپیوندد.از دیگر فواید مدیریت واحد شهری حذف موازی کاری و کاهش تعداد دستگاهها ی مسئولی است که نه تنها به پیشبرد مدیریت یکپارچه شهری کمک نمی کنند؛ بلکه بر دامنه ناهماهنگی هم می افزایند و در مقطع کنونی بنا به علت وجود شکاف در برنامه ریزی ها و فعالیت ها و همچنین بروز ناهماهنگی میان بخشهای مختلف تصمیم گیر در زمینه امور شهری به عنوان یک نوع ضرورت اجتناب ناپذیر می باشد. اگرچه شهرداری تهران با ایجاد کمیته ای در مرکز مطالعات و برنامه ریزی شهر تهران تحت عنوان کمیته راهبردی مدیریت بحران در تلاش است که به جوانب مختلف از منظر مدیریت بحران بپردازد ولیکن به نظر می رسد که  شهرداری پایتخت باید زنگ خطر عدم مدیریت یکپارچه شهری را بیش از پیش بصدا در آورد.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 توسط  عاطفه تلقانی |
گزارشي از مهدهاي كودك  بم-همشهری ۱۲ خرداد ۱۳۸۳
غم كودكان بم- عاطفه تلقانی
007869.jpg
----------------------------------------------------------------
يكشنبه- ساعت يازده صبح- چادر مهدكودك سوگند
صداي گريه فاطمه لبهاي خندان دختر و پسرهاي قدو نيم قد مهد سوگند واقع در سيد طاهرالدين بم را به هم مي دوزد. فاطمه چه شده است؟ اين را افسانه سيدي پناه مدير مهد كودك مي پرسد و موهاي چسبناك فاطمه كه جلوي چشمان غمزده اش را گرفته كنار مي زند. تشنه ام! افسانه بطري كوچك آب معدني را برمي دارد، بيش از يك سوم آن خالي است. دخترك محتويات آن را يك نفس سر مي كشد. تشنگي او رفع نمي شود. آب خنك نبود.چند مگس روي صورت احمد سه سال و نيمه نشسته است. چندشم مي شود. فرياد مي زنم، مگسها را كنار بزنيد! مربي دوبار دستش را جلوي صورت احمد تكان مي دهد. مگسها بلند مي شوند. چرخي مي زنند. دوباره روي صورت احمد مي نشينند. احمد نگاهم مي كند. مي خندد. عرق پيشاني ام را پاك مي كنم.
دوشنبه- ساعت نه صبح- چادر مهدكودك انصارالحسين
حسن با مشت به صورت مهدي مي كوبد. مهدي كوله پشتي را بيشتر به سينه اش مي فشارد. خانم عسگري مربي مهد حسن را گوشه اي مي برد. تعداد كيف ها كم است. قول مي دهم بزودي براي تو هم بياورند. اين را مربي مي گويد، حسن معني به زودي را درك نمي كند.


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم مهر 1388 توسط  عاطفه تلقانی |
امروز حرفهای علی معلم درباره بازسازی فیلم قیصر رو خوندم و آرزو کردم که مسعود خان کیمیایی رضایت بده برای ساخت دوباره فیلم. یقین دارم اکران فیلم بازسازی شده قیصر صف طول و درازی رو پشت درای سینما ایجاد کنه؟
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم مهر 1388 توسط  عاطفه تلقانی |
من ادعا نمی کنم که همیشه به یاد آنهایی که دوستشان دارم هستم. اما ادعا می کنم حتی در لحظاتی هم که به یادشان نیستم دوستشان دارم.

                                                                                             "دکتر علی شریعتی"

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 توسط  عاطفه تلقانی |

بهمن فرمان آرا داشت برای ساخت مستندی درباره مراسم تدفین در ایران تحقیق می کرد و من به خودم می گفتم: کاش قبل از اینکه توی قبر برم و کفن نادیا رو باز کنم صورتش رو بسمت زمین بگذارم و تلقین رو تکرار کنم بوی کافور عطر یاس فرمان آرا رو دیده بودم. این روزا اگرچه چیزی ننوشتم اما فرصت کردم چند تایی فیلم ببینم. تردید کریم مسیحی که قرائت جدیدی از هملت شکسپیره واقعا لذت بخش بود اما تماشای تکراری بیست هنوز به قشنگی دیدنش برای اولین بار بود. تماشای هر دو فیلم رو به کسانی که این مطلب رو می خونن توصیه می کنم.

نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم مهر 1388 توسط  عاطفه تلقانی |

هنوز چشمهایمان گرم نشده بود که با سر و صدای احمد از جا پریدیم.فکر نمی کردیم پیدایمان کند. پول می خواست. مهتاب نک و نال کنان خمیازه ای کشید و از جیب شلوارش چند اسکناس ۵ هزار تومانی بیرون آورد و گفت:بی خودی اوقاتمان را تلخ نکن. همه را که بگردی بیشتر از این گیرت نمی آد.احمد پولها را قاپید. یک پایش را روی نیمکت شکسته گذاشت و گفت: این شد یه چیزی! دستهایمان را قلاب کردیم و در دو ردیف روی گلیم پاره زیر پایمان نشستیم و بهم تکیه زدیم. باران نم نم شروع به باریدن گرفت. احمد پولها را شمرد و گفت: اینطوری که نمی شه خوابید. یه جای خوب سراغ دارم. پاشید بریم. گفتیم: از تو دلسوزی بعیده! واسه کی نقشه کشیدی؟ احمد بند کفشهایش را سفت کرد و گفت: اگه عباس فیگور نمی گفت به عقلم نمی رسید اومده باشید جنگل کاج پارک لاله.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 توسط  عاطفه تلقانی |
امروز روز جهانی ناشنوایانه. مدتی پیش مستندی درباره افراد با افت شنوایی ساختم که البته  
این موضوع باعث شد با افراد بسیار خوبی آشنا بشم. برای تمام کسانیکه تلاش می کنن زندگی برای افراد ناشنوا قابل تحمل بشه آرزوی موفقت و خوشبختی می کنم. زندانیان پستوی خانه گزارشیه که پنج سال پیش نوشتم.
زندانيان پستوي خانه- همشهری ۱۳ مرداد ۱۳۸۳
000924.jpg
با هر باز و بسته شدن لب هايش حلقه اي دود سيگار در فضا ديده مي شود. دستي بر سبيل پر پشتش مي كشد و مي گويد: علي برو كارش بگير! علي بند كفش هاي ورزشي اش را سفت مي كند. عينكش را مي گذارد و راه مي افتد. روبه روي حوضچه پسر جواني به نيمكت تكيه زده و رقص نور فواره ها را تماشا مي كند. علي موقع عبور از مقابل پسر مشتش را باز مي كند و اسكناس هزار توماني مچاله اي زمين مي افتد. چند قدم بيشتر نرفته كه با صداي پسر جوان برمي گردد. اسكناس را از بامداد مي گيرد و مي گويد: خيلي با حالي پسر! راستي بگو ببينم چرا تو لكي؟ بامداد كه با دقت به علي نگاه مي كند مي پرسد: لك يعني چه؟ علي عينكش را برمي دارد و بعد از خنده كوتاهي مي گويد: اي وا... انگار تو باغ نيستي ها!


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم مهر 1388 توسط  عاطفه تلقانی |

آرمان قبل از اينكه پشت فرمان بنشيند حلقه گل را بطرفم مي گيرد و مي گويد: واقعا مسخره ست. كتاب را مي بندم و حلقه گل را مي گيرم. آرمان كراواتش را ميزان مي كند و مي پرسد: چي مي خوني؟ روبان سياه گل هاي داوودي را لمس كرده و مي گويم: زني كه مردش را گم كرده بود. كاست جنيفر را داخل پخش مي گذارد و مي گويد: صادق خان هدايت! چرا دمده مي خوني؟ سكوت مي كنم.

--

پيرمرد لبوفروش گاري دستي اش را با عجله هل مي دهد تا قبل قرمز شدن چراغ به آنطرف خيابان برسد. لبو مي خوريم و از پشت ويترين طلا فروشي رديف حلقه ها را نگاه مي كنيم. نمي دانم به اندازه كافي پول دارد؟ بيني اش سرخ شده و دندانهايش بهم مي خورد. دستش را روي شانه ام گذاشته و حلقه مي كند. وقتي حرف مي زند صورتم گرم مي شود. گفت:بهتره يكي ديگه انتخاب كني، اين خيلي ساده ست. گفتم: خب براي همين قشنگه!



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ششم مهر 1388 توسط  عاطفه تلقانی |
قرار بود تا اول مهر خلاصه فيلمنامه غبار در تهران رو بنويسم. ننوشتم. هزار دليل قابل قبول دارم اما چه اهميتي براي استاد داره. نمي دونم چي بايد به آقاي قاسمعلي بگم. خدا كنه كلاس تشكيل نشه. آبرو ريزيه چون استاد فكر مي كنن مرتب تر از بقيه هستم.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ششم مهر 1388 توسط  عاطفه تلقانی |

بیست کاهانی اگرچه پایان تلخی داشت اما کامم شیرین بود وقتی سالن سینما رو ترک می کردم. فیلمنامه قوی و بازی خوب تک تک بازیگران ستودنی بود. اما درباره الی نیازی به تعریف و تمجید نداره که حضور درخشانش در جشنواره های خارجی خود گواه تمامی شاخص های یک فیلم دیدنیه. اما برام خیلی عجیب بود که بی پولی در کنار دو فیلم قبلی قرار گرفته بود و بعنوان کاندید اسکار شناخته شد. امروز خبری از فروش بسیار خوب این فیلم طی سه چهار روز ابتدایی اکرانش خوندم. متاسفانه من هم این فیلم رو دیدم و برای زمانی که براش گذاشتم متاسف شدم. نه! فیلم اونقدرها هم مزخرف نبود اما برام عجیب بود که در کنار بیست و درباره الی قرار گرفته! 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام شهریور 1388 توسط  عاطفه تلقانی |
مدتهاست که دیگه حال و حوصله نوشتن ندارم.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم شهریور 1388 توسط  عاطفه تلقانی |

كيميا در مدت دو ماه و نيمي كه پيش مون بود ازم مي پرسيد: پس چرا اينجا واسه بچه ها سينما نداره؟ مي گفتم: نداره ديگه! همينه كه هست مي خوايي بخواه. نمي خوايي هم بخواه. در تمام اين مدت قرار بود ببريم سينما. بالاخره رفتيم. حق انتخابي در كار نبود. آخرين روز بود و تا ۵ ساعت ديگه پرواز داشتن. نشستيم به تماشاي كيش و مات.چون هنرپيشه اصلي حميد گودرزي بود و كيميا هم سريال پنجمين خورشيد رو كه در ماه مبارك رمضان از شبكه ۳ پخش مي شه رو با علاقه مي ديد، اولش تماشاي فيلم براش جالب بود. اما فقط در پنج دقيقه اول. از اينكه آورده بوديمش سينما پشيمون بوديم.هرچي فيلم پيش مي رفت اين سوال كه تهيه كننده با چه دل و جراتي روي اين فيلمنامه سرمايه گذاري كرده در ذهنم پر رنگ تر مي شد!

نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 توسط  عاطفه تلقانی |

خیلی وقته که دیگه هیچی رو از آن خودم نمی دونم. خیلی وقته که باورم شده تو این دنیا رهگذرم و هرچیزی که دور و برم هست فقط امانته. پدر مادر همسر فرزند دوستان و همکاران! گاهی اوقات فکر می کنی اونقدر بهش وابسته ای که اگه نبینیش نمی مونی.نمی تونی زنده بمونی. نمی بینیش در حالیکه مثل دیروز و پریروز و روزها و سالهای گذشته داری زندگی می کنی.این روزا دوستان زیادی رو به دلایل کاری دیگه نمی تونم بطور مرتب ببینم. این روزا خیلی دلتنگم! مخصوصا برای نرگس که کمتر کسی رو مثل او دیدم در خوبی اما در برخی موارد/ زیادی تعصب نشون می داد و تمام توانم رو بکار می گرفتم تا نشون بدم نباید خیلی هم پافشاری کرد. وقتی خبر مرگ انسیه دوست یا بهتر بگم همکارم رو در سایت دیدم شوکه شدم ...



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم مرداد 1388 توسط  عاطفه تلقانی |
"قلم زبان خداست"

قلم امانت آدم است     قلم ودیعه عشق است  

             هر کس توتمی دارد

                                  و "قلم" توتم من است.

                                                                 "دکتر علی شریعتی"



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم مرداد 1388 توسط  عاطفه تلقانی |
تکرار که می شود یادمان می رود

                         یادمان می رود که اگر تکرار نمی شد

                                            زندگی مان بهم می ریخت!

تکرار که می شود یادمان می رود که این صبح صبح دیگریست و این روز ...

                        و در آستانه نیمه شعبانی دیگر با تکراری دیگر به انتظار نشسته ایم

                                                              انتظار!

همان واژه ای که با آن متولد شدیم. قد کشیدیم و شدیم جزئی از آدم بزرگها!

                          



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 توسط  عاطفه تلقانی |

همزمان شدن مراسم عقدکنان فرهود و دو کلاس فشرده استاد قاسمعلی تو را وادار می کند به انتخاب. انتخاب می کنی و می نشینی سر کلاس در اولین ظهر مردادماه. دعا می کنی که استاد اسامی فیلمهایی که به دیدنش توصیه کرده بود نپرسد. نمی پرسد. عقربه ها پشت سر هم می دوند و تو از حضور سر کلاس لذت می بری. مدتها بود که دور شده بودی از نوشتن و باز نویسی جاده تردید بر دوش ات سنگینی می کرد. احساس می کنی نزدیک شده ای به یقین و آخرین بازنویسی جاده تردید.

نوشته شده در تاريخ شنبه سوم مرداد 1388 توسط  عاطفه تلقانی |

خیابان ها چراغانی است امشب. خودروها در شب چراغ هایشان را روشن کرده اند. می رسید پس از طی کردن یک مسافت نسبتا طولانی. صدای دف و کف و مداحی از سر کوچه شنیده می شود. از آنجا که پیش از رسیدن جای پارک خودرو را تجسم کرده ای به محض رسیدن به داخل کوچه وارد پارک می شوی. سپهر پیاده می شود و به دو می رود به طرف خانه چراغانی شده. شما هم می روید و می رسید و خداحافظی می کنید تا پایان مراسم مقابل خودرو قرار می گذارید. از در پشتی وارد می شوی.

صندلی ها از اولین درخت گیلاس تا آخرین درخت هلو بیخ دیوار چیده شده اند.جلو می روی. جلو تر. از پله ها بالا می روی و تراس را پشت سر می گذاری وارد اتاق می شوی. می نشینی در اولین جای خالی کنار زن جوانی که سراپا سفید پوشیده است. زن ها دست می زنند و عده ای مانند مردهای سالن طبقه پایین سماع می کنند. عده ای نشسته اند و عده ای ایستاده.

مراسم سماع تمام و سخنرانی شروع می شود. سی دقیقه می گذرد و واعظ که زاهد نامی است هیجان زده  از نبوت می رسد به امامت و در خم اولین کوچه امامت می رسد به عمر و شروع می کند به لعن و نفرین اش. یاد دل نیا می افتی.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام تیر 1388 توسط  عاطفه تلقانی |

حامد روزنامه نگاریست که در آشوب های خیابانی ناپدید شده است. پدر و مادرش به هر دری می زنند خبری از او بدست نمی آورند. روزهای پر از التهاب و اضطراب پشت سر هم می گذرند. پس از یکماه جسد حامد تحویل خانواده اش می شود. اما جسد حامد در یکی از شهرهای شمالی کشور پیدا شده است و ظاهرا مرگ وی ارتباطی با مسایل سیاسی ندارد....

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 توسط  عاطفه تلقانی |

تماشای فیلم دل شکسته که به توصیه بسیاری از دوستانم انجام شد بغض فرو خورده ام را تازه کرد. دردی که سال ۷۸ شعله ور شد و هنوز که هنوز است همراهم است.

محرم سال ۷۹ است. با هبوط علی شریعتی نشسته ام روی زمین و کتاب دعا در دست دیگرم است و کاسه چه کنم مقابلم. تفاوت نگاهم با شهریار درباره دین عامه و راه های رسیدن به خدا باعث شده که دوربین بردارم و مستندی بسازم با عنوان وارثان عاشورا. این شبها از اکیپ فیلمبردار خواسته ام که فقط تصاویری بگیرند از علم و کتل ها و نذری دادن ها و...

سال ۸۲ است. با دکتر حسن حسینی قرار ملاقات دارم. موضوع گپ و گفتمان حول محور مردم شناسی است. اما تماس می گیرد و عذر خواهی می کند از اینکه دو ساعت دیرتر می رسدسر قرار . فرصت خوبی است برای نشستن سر کلاس درس یکی از اساتید دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران. حوصله پایین رفتن از پله ها را ندارم برای انتخاب کردن استادی که می خواهم دو ساعتم را با حضور در کلاس اش پر کنم. روی برد کنار در کلاس نام شریعتی دیده می شود. وارد کلاس می شوم و انتهای کلاس می نشینم. ساعت شروع کلاس را از بغل دستی ام می پرسم می گوید: ده دقیقه پیش باید استاد می آمد. می پرسم: این آقا همیشه دیر تشریف می آرن؟ بغل دستی ام زیپ کیفش را باز می کند و می گوید: چرا فکر می کنی استاد آقاست. می گویم: چه کسیه؟ موقع درآوردن کتابش می گوید: سارا شریعتی! 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه نوزدهم تیر 1388 توسط  عاطفه تلقانی |

زمان آشنایی ام با تو می رسد به غدیرِخم همان روزیکه دوست دوست پدرم در  خیل حاجیان به فرمان پیامبر (ص) راه رفته را بازگشت و تو را دید که کنار رسول خدا ایستاده و دست در دست محمد(ص) به ولایت رسیدی و همگان هم پذیرفتند هر آنچه نبی گفت. اما چه زود فراموش شد بیعت با ولی خدا!

امروز دست افشان و پا کوبان ولادتت را جشن گرفته ایم اما عمق ابراز ارادت ها را تو می دانی و خدایت. که قرنهاست مدعیان نابخرد دانسته و نادانسته به تخریب ات کمر بسته اند غافل از آنکه تو چشمه زلال معرفت هیچگاه پاکی ات را از دست نخواهی داد. امروز هم گذشت و در رمضان هم سه روز و سه شب به بهانه تو بی وقفه اشک خواهیم ریخت. از همان اشک هایی که قرنهاست ریخته شده است!بدون انکه بدانیم کیستی! از زمینی یا آسمان و اگر از اسمان چه نسبتی است میان من با تو و اگر از زمین چه دورم من از تو با خود! بدون انکه بدانیم در مسیر رفتن راه شدن تا رسیدن به قله انسانیت از چه گذشتی و چه ارزشهایی را هرگز رها نکردی؟!



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه پانزدهم تیر 1388 توسط  عاطفه تلقانی |

امروز داشتم به یکی از دوستام توصیه می کردم که دورو برش رو خلوت کنه و روی کاراش متمرکز بشه. اما انگار به او می گفتم که خودم بشنوم. دو سه سالیه که قصد دارم"جاده تردید" رو بازنویسی کنم. اما با اینکه دو ماه پیش به توصیه سید تصمیم واقعی گرفتم بطور جدی بازنویسی اش کنم اما هنوز که هنوزه حتی بهش فکر هم نکردم. در این دوماه فقط واسه خودم ژست گرفته ام و گفته ام:" انسان در اوج نمی خواهد" اما معتقدم برای بدست آوردن باید از دست داد. من هم قصد دارم یکسری از دلمشغولی هام رو کنار بگذارم.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم تیر 1388 توسط  عاطفه تلقانی |

آفتاب چشمهایش را می زد. بدون بار و بنه راه افتاده بود. می رفت با اینکه برای رسیدن هم عجله ای نداشت. رسیدن آنوقتی معنا پیدا می کند که مقصدی در کار باشد. اما کدام مقصد قابل اعتماد است در این بازار هرج و مرج ؟! فقط می دانست که باید برود و می رفت. با گامهایی که نه بلند بود و نه محکم.با دلی که نه امیدی داشت و نه ناامید بود. هنوز حرفهای عزیزترینش در گوشش زنگ می زد که می گفت: می دانم شرایط خوبی نداری اما چاره ای نیست باید تحمل کرد. اما او عقیده دیگری داشت. شرایط بد را نباید تحمل کرد باید تغییر داد. این را به عزیزترینش گفت و راه افتاد. خیلی هم شریعتی خوان نبود. اما باورش داشت. می گفت: با اینکه قبل از آمدنم رفته بود اما احساس قرابت می کنم با او. انگار هر دو از یک ولایتیم با یک درد. دردی که انگار هیچوقت تسکین نمی یابد.راه می رفت و با خود تکرار می کرد در زیر تیغ آفتاب. در فهمیدن و احساس کردن راه بازگشت وجود ندارد. می توان فراتر نرفت اما نمی توان فرود آمد."دکترعلی شریعتی"

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم تیر 1388 توسط  عاطفه تلقانی |

اگر می خواهی حقیقتی را خراب کنی از آن بد تعریف نکن بلکه از آن بد حمایت کن این جمله از دکتر شریعتی است اما این روزها به این نتیجه رسیده ام که جمله ی کاملی نیست. این روزها بد تعریف کردن از خیلی چیزها باعث شده که ما همه چیز را وارونه درک کنیم و اشتباهی بفهمیم. کج فهمی بعضی از آدم ها شگفت زده ام کرده است این روزها... .

این روزها بیش از گذشته به مرگ می اندیشم و از خودم می پرسم اگر نمی مردیم آیا باز هم دروغ و فریب و نیرنگ را جزء ارکان زندگی مان قرار می دادیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!  

نوشته شده در تاريخ جمعه پنجم تیر 1388 توسط  عاطفه تلقانی |

دلتنگم امشب. دلتنگ تر از فروغ!                                                                                                                             دلتنگی ام از تکرار است. تکرار بودن و نشدن. آمده بودم که بشوم. انسان بشوم اما مانده ام هاج و واج در این دو روزه دنیا! که برای شدن باید از خود بیرون آمد. طغیان کرد و سکوت را شکست. دلتنگم از تسلیم. سرسپرده بودن و دم نزدن. خدایا چه کرده ای با من! چرا آمدم؟ چرا هستم؟ چرا باشم؟ دیوار اطاعتت چه بلند است خدایا. چه دوری و دست نیافتنی خدایا! ای خدایی که خود آیی!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم تیر 1388 توسط  عاطفه تلقانی |
Blog Skin